۱۱۸

۱۱۸

اینجا قرار بود همه‌اش کاریکلماتور باشد؛ همان جملات کوتاه و قصار. همان جملاتی که شوخی‌شوخی و با بازی با کلمات مفهوم جدی‌تری پیدا می‌کنند. تجربه ثابت کرده که اگر نوشته‌ام تاریخ مصرف داشته باشد، بلند باشد یا زندگی‌ام را مستقیما شرح دهد دیر یا زود معدوم می‌شود. اما نه زندگی حساب و کتاب دارد، و نه آدمی ثبات شخصیت. اصلا چه کسی اهمیت می‌دهد؟ اینجا برای خودم می‌نویسم، حالا در ماه چند نفری، گذری، پیدا می‌شوند و می‌خوانند. اما حالا باید بنویسم. ممکن است همین نوشته دلیلی شود برای انهدام مجدد یک وبلاگ دیگر، اما باید بنویسم.

ان‌گری بردز بازی می‌کنم، و برای شکستن آن ستون چوبی که نقش کلیدی در فروریختن سازه را دارد ممارست می‌ورزم. موبایل را سایلنت کرده‌ام و Þú Ert Jörðin اثر Ólafur Arnalds برای چند دهمین بار بازپخش می‌شود. خورشید در حال پایین رفتن است و در آخرین لحظات ساعت کاری‌اش رنگ‌های گرم را به ابرهایی که با وقار و به آرامی در حرکت‌اند می‌پاشد. هر چه بیشتر بازی می‌کنم، هر چه بیشتر در موسیقی فرو می‌روم و هر چه بیشتر قهوه‌ای که خورده‌ام اثرش در مغزم متبلور می‌شود، ذهنیتم بیشتر شکل می‌گیرد و تکه‌های پازل از دوردست‌ها با سرعتی سرسام‌آور و دقتی خیره کننده در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند؛ و هر لحظه یک گام به عقب می‌گذارم تا این تابلوی نیمه‌تمام را بهتر ببینم.

بیشتر از بیست سال پیش اگر می‌پرسیدی: «می‌خواهی چه کاره شوی؟» بی‌شک پاسخ می‌دادم: «جراح مغز» و به اندازه‌ی نفهمی‌ام در آن سن در مورد تصمیمم مصمم بودم. هر چه می‌گذشت اما بیشتر و سریع‌تر نظرم تغییر می‌کرد و هر روز بر من مسجل می‌شد که این‌کاره نخواهم شد و امیدی و آرزویی خط می‌خورد. زمانی دوست داشتم بقال شوم. یک تابستان جلوی در خانه‌ی مادربزرگ و پدربزرگ بساطی پهن کردم. جعبه‌ای گذاشته بودم که کار ویترین، دخل و انبار را یک‌جا انجام می‌داد. مدام اجناس روی جعبه را از این‌ور به آن‌ور مرتب می‌کردم. به خود می‌بالیدم که در آن سن دست به کار شده‌ام. اولین روز چند بچه‌ی تخس سررسیدند و یکی‌شان آدامسی خرید. نیش‌شان باز بود و با تمسخر نگاه می‌کردند. دورتر که شدند قهقه‌شان به هوا رفت. تازه شصتم خبردار شد که دو تا برداشته‌اند!

مدتی بعد ترجیح دادم در حیاط خانه‌مان مشغول شوم. نوشابه‌ای، اسکاچی یا مایع ظرفشویی از انباری بر می‌داشتم و به همان سبک و سیاق قبل، می‌فروختم‌شان به معدود رهگذران حیاط خانه. ظهرها ساعت‌ها در زل گرما به انتظار می‌نشستم و مثلا بابا که از سر کار برمی‌گشت سیریش می‌شدم تا چیزی بخرد. یک روز، کلاس سوم دبستان، آقای احمدی وسط کلاس و جلوی چشم سایرین با توپ و تشر گفت که باید دور این کار را خط بکشم. تنها کم مانده بود که بزند یا فحش خواهر و مادر بدهد. بیشتر از همه جلوی مبصر کلاس که دل خوشی از او نداشتم و رقیب درسی‌ام بود کوچک شدم. زدم زیرگریه. خانه که رسیدم کاشف به عمل آمد که مامان راپورتم را داده. اما حتی او هم انتظار این عکس‌العمل را از معلمم نداشت و شاکی شده بود! دیگر نفروختم. قیدش را برای همیشه زدم.

از سال ۱۳۷۴ شروع کردم به نوشتن. از در و دیوار می‌نوشتم؛ که مثلا امروز فلان فیلم سگا را بازی کردم؛ امروز بی‌حوصله بودم؛ امروز نقاشی کشیدم؛ بابا قول داده فلان چیز را بخرد؛ از صبح تا شب برنامه کودک دیدم و … و … و … دوم دبیرستان برای اولین بار و به شدت عاشق دختری شدم. حالا اتفاقات روزمره جای خود را به جملات عاشقانه داده بودند. پر از شور. پر از احساس. مگر می‌شد اسمش را بنویسم؟! اما شاید فراموش می‌کردم اسمش را! مگر می‌شد فراموش کنم؟! اما باید می‌نوشتم. باید ثبت می‌شد. دست آخر آمدم و حروف اسمش را در صفحات مختلف دفترچه‌ام پیدا کردم و به شکل خاصی نشانه‌گذاری کردم. *الف* *لام* *نون* *الف* *ز*. اولین سال را با وجود غم فراق سکوت کردم. مدام زمزمه می‌کردم: «در بزم عشق‌بازان ما را روش خموشیست، هر عاشقی که دم زد در عاشقی کم آورد» و امیدوار بودم که نیروهای غیبی و پروردگار به اصطلاح متعال صدایم را از کانال‌های فرازمینی به او برسانند. دیدم این‌طور نمی‌شود و با خجالت و شرمساری تمام، شخصا وارد عمل شدم که ماه‌ها و سال‌ها به طول انجامید. کم‌کم متوجه شدم که قضیه چندان سرراست نیست. به زندگی و تمام حرف‌هایی که در مورد عشق پاک شنیده بودم نگاه انتقادی پیدا کردم. اصلا صاحب‌نظر شده بودم. شعر می‌گفتم، البته نه از این شعرهای مرسوم. هر چند، یک بار واقعا هم شعر گفتم. و بعد امیدوار شدم در برهه‌ای تا همین اواخر؛ که اگر به اولین عشقم نرسیدم، عوضش نویسنده خواهم شد. کتاب چاپ خواهم کرد و معروف می‌شوم. چه بهتر از اینکه برای حرف‌های دلت خوانندگان و سینه‌چاکانی داشته باشی و با پولش گذران زندگی کنی. حتما هم در ویکی‌پدیا صفحه‌ای برایت می‌زنند و عشق نافرجامت را رمز موفقیتت می‌دانند. اما زهی خیال باطل. به کسی که فقط در زندگی‌اش شعر نوشته و حتی شعری هم نخوانده امیدی نیست. نویسندگی هم خط خورد.

هکر؟ خط خورد. رپر؟ خط خورد. موسیقی دیجیتال؟ خط خورد. عکاس؟ خط خورد. برنامه‌نویس نابغه؟ خط خورد. و خیلی چیزهای دیگر که در این گوشه کنار جان داده‌اند و بو گرفته‌اند و در ۲۸ سالگی هنوز نمی‌دانم می‌خواهم چه‌کاره شوم. اما مطمئنم که دیگر نباید از خودم و زندگی انتظار زیادی داشته باشم. من هم یکی از عوامم، احتمالا هم با هوشی کمتر نسبت به میانگین هوشی آدم‌ها. امید و آرزویم رفته‌اند تاب‌سواری در سرزمین مردگان. از دین متنفرم و وجود و عدم وجود خدا برایم هیچ اهمیتی ندارد. دیگر دوست ندارم عشقم را به کسی تحمیل کنم. می‌خواهم به حق و حقوق خودم و دیگران احترام بگذارم. واقع‌بین شده‌ام. حتما بزرگ شده‌ام …

هوا کاملا تاریک شده. نور صفحه مانیتور چشمم را می‌زند. Þú Ert Jörðin اثر Ólafur Arnalds همچنان بازپخش می‌شود. تابلویم دیگر تکمیل شده. با خود عهد بسته‌ام که اگر شانسم برای اینجا ماندن تا قبل از سال ۲۰۱۳ از دست برود به ایران برگردم و در روستایی که می‌شناسم تک و تنها زندگی کنم. چند ماهی بطور آزمایشی و بعد شاید تا آخر عمر. از همان ابتدا دوست چندانی نداشته‌ام. تکنولوژی را هم خیلی وقت است که تقریبا کنار گذاشته‌ام. چیزی را هم از دست نداده‌ام. خورده تنهایی‌تان را بدهید برای‌تان نگه می‌دارم. اصلا جیره‌ی خنده و شادی‌ام مال شما.

پوینت‌کوک، ملبورن، استرالیا
۱۰:۱۳ شب
۲۵ نوامبر ۲۰۱۲



*


یادگاری
یازده بهمن ۱۳۹۰ ...
شما که غریبه نیستید
رمزدارها با شماره‌ی نوشته به لاتین رمزگذاری شده‌اند.