۱۰۱

داستان ناتمام – قسمت سوم
مامان اگر واقعا رژیم می‌گرفت من هم قول می‌دادم که دیگر به «الف» فکر نکنم! گاهی منقلب می‌شد و می‌رفت پیاده‌روی. آن موقع مد شده بود که شب‌ها برای ورزش می‌رفتند زمین فوتبال ورودی شهر. مامان که ید طولایی در دوست پیدا کردن داشت، آنجا هم پایه‌ای برای خودش دست و پا کرده بود. تک‌پسرش هم داشت برای خودش مردی می‌شد و روابط اجتماعی‌اش را گسترش می‌داد تا بلکه کم‌کم دختری را زیرنظر بگیرد.

یک شب پایش را در یک کفش کرد که بیا برویم ورزش. بابا هم مدام می‌گفت: “برو روحیت عوش میشه”. اما پیاده‌روی در یک بعدازظهر آرام و در خیابان‌های بی‌ریخت و باریک شهر را به پیاده‌روی شبانه در زیر نور چشم‌خراش و سایه‌های بی‌قواره‌ی آن زمین دراندشت و شنیدن بحث‌ها و دردودل‌های موشکافانه‌ی زنانه بیشتر ترجیح می‌دادم. با این حال رضایت دادم و جلوی در منتظر دوست مامان شدیم تا بیاید دنبال‌مان. در آن فاصله نگاهم متوجه‌ی مرد مسن و پسرکی بود که همیشه همان ساعت از خیابان‌مان رد می‌شدند. مرد لاغراندام بود و سوار بر دوچرخه‌ی ۲۸ چینی آرام آرام رکاب می‌زد؛ اما پسرک که انگار در سن بلوغش رشد چشمگیری داشته، چهارشانه و تپل بود و با ریتم تندی دوچرخه را کورکورانه دنبال می‌کرد. نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم پدر و پسرند و خیلی بی‌ربط هم در یکی از نانوایی‌های اطراف کار می‌کنند. تا آمدم به مامان نشان‌شان بدهم و بگویم که این‌ها را همیشه می‌بینم پراید صبای سفید رنگی رشته‌ی افکارم را پاره کرد. در آن تاریکی تنها شبح سرنشین جلو معلوم بود. حین تقلا برای سوار شدن به دوست مامان سلام کردم. مامان هم پشت سرم داشت سوار می‌شد. سلام و احوال‌پرسی‌ها بالا گرفته بود. هنوز مستقر نشده بودم که در حالتی نامتعادل رویم را به سمت راست برگرداندم تا با سرنشین جلو هم احوال‌پرسی کنم. گویی جفت‌مان لحظه‌ای را برای شلیک سلام‌ها در نظر گرفته بودیم؛ اما به محض چشم در چشم شدن لحظه‌ای خشک‌مان زد. بوق گوش‌خراشی نزدیک شد و دور شد. قلبم می‌زد. خوش و بش مامان با دوستش هم‌چنان ادامه داشت.

قسمت اول
قسمت دوم



*


یادگاری
یازده بهمن ۱۳۹۰ ...
شما که غریبه نیستید
رمزدارها با شماره‌ی نوشته به لاتین رمزگذاری شده‌اند.