۹۷

داستان ناتمام – قسمت دوم
اسمش را گذاشته بودم ثانی! شاید به این خاطر که آن موقع کسی جای «ب» را نمی‌گرفت. تابستان‌ها می‌دیدمش. دقیقا آن زمانی که تنیس بازی می‌کردم. من را که می‌دید دست‌پاچه می‌شد. به «ب» چیزی نگفته بودم. حساس می‌شد.

ثانی ساده بود. حداقل از دور که این‌طور بنظر می‌رسید. نزدیک‌تر که می‌شدیم نگاه نمی‌کردم چندان. چثه‌ی کوچکی داشت. شلوار پاکوی سیاه، کفش فوتبالی و یک پیراهن مردانه‌ی آستین کوتاه می‌پوشید. کیف چرمی قهوه‌ای کمرنگی هم به دوش می‌انداخت. به گمانم او هم کلاسی می‌رفت. شاید زبان، یا ریاضی.

تابستان ۷۹ را از یاد نمی‌برم. از همان دور زل زده بود به من. از سنگینی نگاهش مدام فرار می‌کردم. مضطرب بودم. یکهو پایش گرفت به جایی و در یک چشم بهم زدن کیفش به صورتش خورد و عینکش به گوشه‌ای پرت شد. ناخودآگاه خنده‌ام گرفت! حتما شنید. دست خودم نبود. سریع خودم را جمع و جور کردم. جرأت نکردم برگردم. نمی‌دانم کسی دید یا نه.

یکشنبه نیامد. سه‌شنبه آخرین جلسه کلاسم بود. زیاد چشم‌چشم کردم اما آن روز هم نیامد. کلاسش تمام شده بود؟ نمی‌دانم. بابا همیشه می‌گفت: “توی رانندگی همه‌ی آدما رو باید دیوونه فرض کنی” و من همیشه فکر می‌کنم که در زندگی تمام آدم‌ها مستعد خودکشی هستند؛ باید حواست باشد. نه از روی ترحم، که از روی حس همنوع‌دوستی. چون من هم مستعد خودکشی هستم.



*


یادگاری
یازده بهمن ۱۳۹۰ ...
شما که غریبه نیستید
رمزدارها با شماره‌ی نوشته به لاتین رمزگذاری شده‌اند.