۷۲

دنیا را به انضمام عشقُ سکسُ خدا به‌مان انداخته‌اند. دنیا توالتی است که سیفون ندارد. همه دادنی هستیم. تاکنون هم خیلی داده‌ایم. همه سرکاریم، حتی مهُ خورشیدُ فلک! همه‌ی ما بارها کنار گذاشته شده‌ایم؛ اولین بار در این جهنم.

این نوشته‌ی من نیست. نوشته‌ی همه است. حتی اگر چیزی ننوشته باشند. وقایع‌اش همه واقعی هستند چه برسد به شخصیت‌هایش. این یک نوشته بزرگ نیست اما بلند و ادامه‌دار است. ادامه‌اش را شما هم می‌توانید بنویسید. خواهرزاده‌تان هم بعداً می‌تواند این را ادامه دهد. قبلا هم حتماً ادامه یافته و همواره ادامه دارد.

از زمانی که یادم می‌آید معتاد بود. می‌گفتند آن موقع کتاب زیاد می‌خوانده و کله‌اش بوی قرمه‌سبزی می‌داده. بعد همان موقع بردنش آن‌جا. احتمالاً از همان جا معتاد شده. بچه که بودم پول می‌داد تا برایش یک پاکت وینستون بخرم. با باقی‌اش اجازه داشتم بستنی یا آدامس بخرم. با معرفت بود. جنوب که رفته بود برایم از این آدامس‌های خارجی آورده بود. حتی کوچک‌تر که بودم خرم می‌شد و بهم سواری می‌داد. مادرش که مُرد کم‌کم به پدرش و ارثیه‌ی زودتر از موعود گیر داد. همیشه هم بیشتر اوقات خواب بود و کار نمی‌کرد. دست آخر پدرش هم مُرد و بالاخره ارثیه‌ی دندان‌گیری گیرش آمد. دیگر برای خودش خانه و ماشینی داشت. یک روز خبردار شدیم که نصف شبی با ماشین رفته است در تیر برق. می‌گفتند خدا رحم کرده. می‌گفتند شب‌های قبل چندبار از فرط مستی در ماشین خوابش برده. شاید آن شب هم مست بوده. کم‌کم توهم زد. می‌گفت یک سری بر علیه‌اش توطئه کرده‌اند. انگار از تریاک به کراک رو آورده است. خواهرش می‌گفت تنهایی جرات نمی‌کند به خانه راهش دهد. آن یکی خواهرش می‌گفت خدا مرگ چنین آدمی را زودتر برساند. یک چند باری بردنش جایی که ترکش بدهند. اما فایده نداشت. خیلی وقت است که ندیدمش اما انگار هنوز فکر می‌کند عده‌ای قصد جانُ مالش را کرده‌اند.



*


یادگاری
یازده بهمن ۱۳۹۰ ...
شما که غریبه نیستید
رمزدارها با شماره‌ی نوشته به لاتین رمزگذاری شده‌اند.