۵۹

۵۹

دنیا را به انضمام عشقُ سکسُ خدا به‌مان انداخته‌اند. دنیا توالتی است که سیفون ندارد. همه دادنی هستیم. تاکنون هم خیلی داده‌ایم. همه سرکاریم، حتی مهُ خورشیدُ فلک! همه‌ی ما بارها کنار گذاشته شده‌ایم؛ اولین بار در این جهنم.

این نوشته‌ی من نیست. نوشته‌ی همه است. حتی اگر چیزی ننوشته باشند. وقایع‌اش همه واقعی هستند چه برسد به شخصیت‌هایش. این یک نوشته بزرگ نیست اما بلند و ادامه‌دار است. ادامه‌اش را شما هم می‌توانید بنویسید. خواهرزاده‌تان هم بعداً می‌تواند این را ادامه دهد. قبلا هم حتماً ادامه یافته و همواره ادامه دارد.

می‌گفتند الف دیوانه بوده و کتکش می‌زده. از این تیریپ‌هایی بوده که گفتند اگر زنش بدهیم خوب می‌شود و خُب مثل اغلب موارد دختری بدبخت شده است. این‌طور شد که خ الف از اول جوانیش سه بچه را به تنهایی و با خورده حقوق کارمندی بزرگ کرد. میم میم عین بارها به او گفت که سعی کند استخدام شود. این‌قدر گفت و گفت تا اینکه این اواخر در اول کُهنسالی از کار بی‌کارش کردند نامردها. در این سال‌ها ح د را شوهر داد. ح الف اما کمی ناآرام بود از همان کودکی. یک‌روز خبر آوردند که بخاطر چاقوکشی بردنش جایی. چاقو هم خورده بود حتی. بعدها معتاد شد. بعد ترک کرد. حالا الکی شده. البته زن گرفته اما انگار نمی‌خواهدش. نون هم این اواخر ازدواج کرد. حالا خ الف در مغازه‌ی ح الف کار می‌کند و ح الف هم کار می‌کند و نمی‌کند.



*


یادگاری
یازده بهمن ۱۳۹۰ ...
شما که غریبه نیستید
رمزدارها با شماره‌ی نوشته به لاتین رمزگذاری شده‌اند.