۵۸

۵۸

دنیا را به انضمام عشقُ سکسُ خدا به‌مان انداخته‌اند. دنیا توالتی است که سیفون ندارد. همه دادنی هستیم. تاکنون هم خیلی داده‌ایم. همه سرکاریم، حتی مهُ خورشیدُ فلک! همه‌ی ما بارها کنار گذاشته شده‌ایم؛ اولین بار در این جهنم.

این نوشته‌ی من نیست. نوشته‌ی همه است. حتی اگر چیزی ننوشته باشند. وقایع‌اش همه واقعی هستند چه برسد به شخصیت‌هایش. این یک نوشته بزرگ نیست اما بلند و ادامه‌دار است. ادامه‌اش را شما هم می‌توانید بنویسید. خواهرزاده‌تان هم بعداً می‌تواند این را ادامه دهد. قبلا هم حتماً ادامه یافته و همواره ادامه دارد.

دال الف سال‌ها بود که با ؟ زندگی نمی‌کرد. اما بطور رسمی طلاق نگرفته بودند. سنش دیگر زیاد شده بود. یک بار که مامان و بابا رفته بودند مکه آمده بود و از من و خواهرم نگه‌داری می‌کرد. خیلی مهربان بود. یک‌جورایی مثل مادربزرگ نداشته‌مان بود. بعد این اواخر کمتر دیدمش. تا اینکه گفتند حالش وخیم است. بسترنشین شد. حتی خودش را هم نمی‌توانست نگه دارد. مامان رفت دیدنش. من نرفتم. ترسیدم. نمی‌خواستم در آن حال ببینمش. نمی‌خواستم صورت خندانش را با چیز دیگری جایگزین کنم. دوست داشت برود مکه. ؟ نگذاشت و بطور قانونی هم می‌توانست. می‌گفتند ؟ از ترس مالش نمی‌خواسته قضیه جدایی را رسمی کند. دال الف مُرد آخرسر. ؟ را برای اولین بار سر مراسم ختم دال الف دیدم. چندان ناراحت بنظر نمی‌رسید. دال الف را برخلاف وصیتش جایی پرت که البته ارزان‌تر بود دفن کردند.



*


یادگاری
یازده بهمن ۱۳۹۰ ...
شما که غریبه نیستید
رمزدارها با شماره‌ی نوشته به لاتین رمزگذاری شده‌اند.