۵۳

چندین سال پیش بود. دو گوسفند را چند ماهی یک جا نگه می‌داشتند. آن روزی که خواستند یکی از آن‌ها را سوار وانت کنند و ببرند آن‌جا بودم. ناگهان بع‌بع دو گوسفند بالا گرفت. آن‌ها متوجه شده بودند که می‌خواهند جدایشان کنند. ناله و تقلاشان حرف می‌زد. اصلا به بین‌المللی‌ترین زبان زنده‌ی دنیا فریاد می‌کشیدند. من آن روز به احساس ایمان آوردم. به دل‌بستگی. برای آدم‌ها افسوس خوردم. برای آن‌هایی که راحت فراموش می‌کنند و راحت فراموش می‌شوند. گوسفندان آن‌قدر که می‌گویند گوسفند نیستند. حتی گاوها؛ سگ‌ها. این آدم‌ها هستند که بیشتر از آن‌چه که فکر می‌کنند، آدم نیستند.



*


یادگاری
یازده بهمن ۱۳۹۰ ...
شما که غریبه نیستید
رمزدارها با شماره‌ی نوشته به لاتین رمزگذاری شده‌اند.