آرشيو براى موضوع ‘غم’

۱۹۶

حرفش را خورد و سکوت بالا آورد.

۱۳۸

در خشکسالی آرزوها، چشم‌ها پرآبند.

۱۳۶

همراه اولم خداحافظی‌های فراوانی را همراهی کرده است.

۱۳۲

پناهجو. بحران. بدترین. درگیری. گریختن. تجاوز. سرما. آواره. جنگ. گرسنگی.
قدم نو رسیده مبارک!

۱۱۶

در خفقان تنهایی، گریستن آزاد است.

۱۱۴

برود به: الف – خ؛ که پارسال این موقع‌ها برای اولین بار دیدمش:

آنقدر زمان خواست که وجودم را در زندگی‌اش بپذیرد تا کاملا فراموش شدم.

۱۰۹

زندگی‌‌ام بر تلمبار فاصله‌‌ها بالا رفته است.
فاصله از گذشته. فاصله تا آینده. فاصله تا خانه. فاصله‌‌ی من و تو؛ و تو؛ و تو …
فاصله از دیدار. فاصله تا دیدار. فاصله‌‌ تا خودم. از اینجا تا آنجا.
این بار کج تا مرگ هم فاصله دارد.

۱۰۶

افسوس؛ اگر از همان اول به جای صفر در لحظه‌‌ی یک، یک بود در لحظه‌‌ی صفر، اوضاع جور دیگری بود.

ادامه مطلب »

۱۰۲

ای کاش حداقل اسمم امید بود.

۱۰۰

برای عمو حاج حسین، موجود خندان و نازنینی که سیزده هزار کیلومتر آن‌ورتر هم نیست دیگر:

چیزی که غم این دنیا را سنگین‌تر می‌سازد، انباشت پس‌ماندهای افسوس جای خالی آدم‌هاست.

۹۹

(تنهایی به توان غربت) منهای قربت برابر است با سکوت منهای امید.

۸۱

شورش کلمات با حکمرانی سکوت در اقیانوس تنهایی تماشاییست.

۷۰

و غم‌زده شد پسرکی. و ایستاد و به سرعت نفس کشید. و درد کشید. و با سکوتی سرسام‌آور در سرتاسر محله‌شان فریاد زد. و شنید موفق باشی. آنقدر که خوابش پرید. ثابت‌تر ماند اما باد کجش کرد تا آنجا که شبکه‌ی اشک را گرفت. و آب دهانش را قورت داد. و لبش لرزید. و کسی نبود جز سکوت و خاموشی.

۶۷

تمام شد. تمام شد. تمام شد. تمام شد. تمام شدن‌ها تمامی ندارند.

۶۶

کاش میان تو {  و  } من، همین قدر فاصله بود.

۶۳

تنهایی اول از توالت شروع شد …

۶۱

به کسی فکر می‌کنم که فکرش جای دیگریست و فکر من همیشه جای دیگریست؛ پیش دیگری که دیگر پیشم نیست.

۶۰

برای ح – م

مرگ در دورترین نقطه‌ی زندگی از رگ گردن به آدمی نزدیک‌تر است.

۵۹

دنیا را به انضمام عشقُ سکسُ خدا به‌مان انداخته‌اند. دنیا توالتی است که سیفون ندارد. همه دادنی هستیم. تاکنون هم خیلی داده‌ایم. همه سرکاریم، حتی مهُ خورشیدُ فلک! همه‌ی ما بارها کنار گذاشته شده‌ایم؛ اولین بار در این جهنم.

این نوشته‌ی من نیست. نوشته‌ی همه است. حتی اگر چیزی ننوشته باشند. وقایع‌اش همه واقعی هستند چه برسد به شخصیت‌هایش. این یک نوشته بزرگ نیست اما بلند و ادامه‌دار است. ادامه‌اش را شما هم می‌توانید بنویسید. خواهرزاده‌تان هم بعداً می‌تواند این را ادامه دهد. قبلا هم حتماً ادامه یافته و همواره ادامه دارد.

می‌گفتند الف دیوانه بوده و کتکش می‌زده. از این تیریپ‌هایی بوده که گفتند اگر زنش بدهیم خوب می‌شود و خُب مثل اغلب موارد دختری بدبخت شده است. این‌طور شد که خ الف از اول جوانیش سه بچه را به تنهایی و با خورده حقوق کارمندی بزرگ کرد. میم میم عین بارها به او گفت که سعی کند استخدام شود. این‌قدر گفت و گفت تا اینکه این اواخر در اول کُهنسالی از کار بی‌کارش کردند نامردها. در این سال‌ها ح د را شوهر داد. ح الف اما کمی ناآرام بود از همان کودکی. یک‌روز خبر آوردند که بخاطر چاقوکشی بردنش جایی. چاقو هم خورده بود حتی. بعدها معتاد شد. بعد ترک کرد. حالا الکی شده. البته زن گرفته اما انگار نمی‌خواهدش. نون هم این اواخر ازدواج کرد. حالا خ الف در مغازه‌ی ح الف کار می‌کند و ح الف هم کار می‌کند و نمی‌کند.

۵۸

دنیا را به انضمام عشقُ سکسُ خدا به‌مان انداخته‌اند. دنیا توالتی است که سیفون ندارد. همه دادنی هستیم. تاکنون هم خیلی داده‌ایم. همه سرکاریم، حتی مهُ خورشیدُ فلک! همه‌ی ما بارها کنار گذاشته شده‌ایم؛ اولین بار در این جهنم.

این نوشته‌ی من نیست. نوشته‌ی همه است. حتی اگر چیزی ننوشته باشند. وقایع‌اش همه واقعی هستند چه برسد به شخصیت‌هایش. این یک نوشته بزرگ نیست اما بلند و ادامه‌دار است. ادامه‌اش را شما هم می‌توانید بنویسید. خواهرزاده‌تان هم بعداً می‌تواند این را ادامه دهد. قبلا هم حتماً ادامه یافته و همواره ادامه دارد.

دال الف سال‌ها بود که با ؟ زندگی نمی‌کرد. اما بطور رسمی طلاق نگرفته بودند. سنش دیگر زیاد شده بود. یک بار که مامان و بابا رفته بودند مکه آمده بود و از من و خواهرم نگه‌داری می‌کرد. خیلی مهربان بود. یک‌جورایی مثل مادربزرگ نداشته‌مان بود. بعد این اواخر کمتر دیدمش. تا اینکه گفتند حالش وخیم است. بسترنشین شد. حتی خودش را هم نمی‌توانست نگه دارد. مامان رفت دیدنش. من نرفتم. ترسیدم. نمی‌خواستم در آن حال ببینمش. نمی‌خواستم صورت خندانش را با چیز دیگری جایگزین کنم. دوست داشت برود مکه. ؟ نگذاشت و بطور قانونی هم می‌توانست. می‌گفتند ؟ از ترس مالش نمی‌خواسته قضیه جدایی را رسمی کند. دال الف مُرد آخرسر. ؟ را برای اولین بار سر مراسم ختم دال الف دیدم. چندان ناراحت بنظر نمی‌رسید. دال الف را برخلاف وصیتش جایی پرت که البته ارزان‌تر بود دفن کردند.


یادگاری
یازده بهمن ۱۳۹۰ ...
شما که غریبه نیستید
رمزدارها با شماره‌ی نوشته به لاتین رمزگذاری شده‌اند.